<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>بیا تو حال کن</title>
<link>http://isatisgeneral.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 17 Jun 2009 13:32:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title></title>
<link>http://isatisgeneral.blogfa.com/post-120.aspx</link>
<description>&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 450px; HEIGHT: 56px&quot; height=68 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i2.tinypic.com/ormpdw.gif&quot; width=490 align=baseline border=0&gt;  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=3&gt;دوستان سلام!به ایساتیس جنرال خوش اومدین.امیدوارم از مطالب این وبلاگ خوشتون بیاد.&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=3&gt;در ضمن برای ورود به بخش انگلیسی وبلاگ &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;A href=&quot;http://en-isatisgeneral.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=3&gt;اینجا&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/A&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=3&gt; رو کلیک کنید.منتظر نظراتتون هستم&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;         &lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i7.tinypic.com/2unwkua.gif&quot; align=baseline border=0&gt;       &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 17 Jun 2009 13:32:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=isatisgeneral&amp;postid=120</comments>
<dc:creator>isatisgeneral</dc:creator>
<guid>http://isatisgeneral.blogfa.com/post-120.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>وقتي مردان مي گويند </title>
<link>http://isatisgeneral.blogfa.com/post-165.aspx</link>
<description>&lt;H3&gt;وقتي مردان مي گويند ... يعنی ... &lt;/H3&gt;براي من فرقي نميكنه ديوار آشپزخونه چه رنگي باشه .&lt;BR&gt;يعني : تا وقتي كه آبي، سبز، زرد، صورتي، مشكي، يشمي، خاكستري، عنابي، سفيد و ... نباشه اشكالي نداره .&lt;BR&gt;اين يه كار، مردونه است .&lt;BR&gt;يعني : تو اين كار هيچ منطق درستي نيست و تو هم سعي نكن دليلي برايش پيدا كني.&lt;BR&gt;ميخواهي تو درست كردن شام كمكت كنم؟&lt;BR&gt;يعني : پس چي شد اين شام ؟ چرا رو ميز آماده نيست ؟&lt;BR&gt;چه فكر خوبي !&lt;BR&gt;يعني : اين كار شدني نيست و من كل روز رو برات كركري مي خونم وحالت رو مي گيرم . &lt;BR&gt;بله عزيزم يا حتما حتما&lt;BR&gt;يعني : اين يكي اصلا معني نداره و چون شرطي شده ام از دهنم پريده .&lt;BR&gt;زنم منو درك نميكنه !&lt;BR&gt;يعني : همه قصه ها و خاطره هاي منو شنيده و ديگه خسته شده .&lt;BR&gt;ماجرايش طولانيه و سر فرصت برات تعريف مي كنم .&lt;BR&gt;يعني : اصلا خودم هم نفهميدم چي شد .&lt;BR&gt;من اخيرا&quot; خيلي ورزش مي كنم .&lt;BR&gt;يعني : باتري كنترل از راه دور تلويزيون تمام شده.&lt;BR&gt;دسپتخت تو مثل دستپخت مادر مرحومم مي مونه.&lt;BR&gt;يعني : تو هم كه غذا رو مي سوزوني.&lt;BR&gt;كمي استراحت كن عزيزم خسته شدي!&lt;BR&gt;يعني : بابا اين جارو برقي رو خاموش كن مي خوام فيلم ببينم.&lt;BR&gt;چه جالب!&lt;BR&gt;يعني : آخ كه چقدر حرف مي زني!&lt;BR&gt;عزيزم ماديات در عشق ما هيچ نقشي نداره !!&lt;BR&gt;يعني : باز سالگرد ازدواجمون رو فراموش كردم و كادو نخريدم.&lt;BR&gt;اين واقعا&quot; فيلم خوبيه !&lt;BR&gt;يعني : تو اين فيلم پر از بكش بكش و بزن بزن و ماشين سواريه.&lt;BR&gt;اين يه كار زنونه است!!&lt;BR&gt;يعني : اين كار سخت كثيف و بي جيره و مواجب است.&lt;BR&gt;با من ازدواج مي كني؟&lt;BR&gt;يعني : رخت چركهام تلنبار شده و كسي نيست دكمه هاي پيرهنم رو بدوزه؟&lt;BR&gt;تو كه مي دوني من چه حافظه ي بدي دارم!!&lt;BR&gt;يعني : من شعري رو كه كلاس سوم ابتدايي خوندم از حفظم نمره ماشينم رو كه سالها پيش فروختم ازبرم و ... اما تاريخ تولد تو رو يادم رفته&lt;BR&gt;من براي اين كارم دليل دارم !!&lt;BR&gt;يعني : بذار فكر كنم ببينم چه دليلي مي تونم براي اين كارم پيدا كنم .&lt;BR&gt;منظورت چيه؟ تو كه لباس داري؟ &lt;BR&gt;يعني : يادت رفته چهار سال پيش براي خودت لباس خريدي؟ &lt;BR&gt;دلم برات تنگ شده!!&lt;BR&gt;...يعني : نمي تونم جورابامو پيدا كنم. بچه ها گشنشونه و ...&lt;BR&gt;ما تو كار خونه با هم مشاركت مي كنيم!!&lt;BR&gt;يعني : من ريخت و پاش مي كنم او جمع و جور مي كند.</description>
<pubDate>Sun, 17 May 2009 10:57:06 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=isatisgeneral&amp;postid=165</comments>
<dc:creator></dc:creator>
<guid>http://isatisgeneral.blogfa.com/post-165.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مردها (شعر)</title>
<link>http://isatisgeneral.blogfa.com/post-164.aspx</link>
<description>مردها کاین گریه در فقدان همسـر می کنند&lt;BR&gt;بعد مرگ همسـر خود، خاک بر سر می کنند!&lt;BR&gt;خاک گورش را به کیسه، سوی منزل می برند!&lt;BR&gt;دشت داغ سینه ی خود، لاله پرور می کنند&lt;BR&gt;چون مجانین! خیره بر دیوار و بر در می شوند&lt;BR&gt;خاک زیر پای خود، از گریه، هی! تر می کنند&lt;BR&gt;روز و شب با عکس او، پیوسته صحبت می کنند&lt;BR&gt;دیده را از خون دل، دریای احمر می کنند!&lt;BR&gt;در میان گریه هاشان، یک نظر! با قصد خیر!!&lt;BR&gt;بر رخ ناهید و مهسا و منور می کنند!&lt;BR&gt;بعدٍ چندی کز وفات جانگداز! او گذشت&lt;BR&gt;بابت تسلیّت خود! آن فکر دیگر می کنند&lt;BR&gt;دلبری چون قرص ماه و خوشگل و کم سن و سال&lt;BR&gt;جانشین بی بدیل یار و همسـر می کنند&lt;BR&gt;کج نیندیشید! فکر همسر دیگر نی اند!&lt;BR&gt;از برای بچه هاشان، فکر مادر می کنند!&lt;BR&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 10 May 2009 14:49:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=isatisgeneral&amp;postid=164</comments>
<dc:creator></dc:creator>
<guid>http://isatisgeneral.blogfa.com/post-164.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>داستان سيندرلا</title>
<link>http://isatisgeneral.blogfa.com/post-162.aspx</link>
<description>يکي بود ، دو تا نبود ، زير گنبد کبود که شايدم کبود نبود و آبي بود، يه دختر خوشگل بي پدر مادر زندگي مي کرد. اسم اين دختر خوشگله سيندرلا بود که بلا نسبت دختراي امروزي، روم به ديوار روم به ديوار ، گلاب به روتون خيلي خوشگل بود .سيندرلا با نامادريش که اسمش صغرا خانم بود و 2 تا خواهر ناتنياش که اسمشون زري و پري بود زندگي مي کرد . بيچاره سيندرلا ازصبح که از خواب پا مي شد بايد کار مي کرد تا آخر شب . آخه صغراخانم خيلي ظالم بود . همش مي گفت سيندرلا پارکت ها رو طيکشيدي؟ سيندرلا لوور دراپه ها رو گرد گيري کردي؟ سيندرلا ميلک شيک توت فرنگيه منو آماده کردي ؟ سيندرلا هم تو دلش مي گفت : اي بترکي ، ذليل مرده ي گامبو ، کارد بخوره به اون شکمت که ۲ متر تو آفسايده ، و بلند مي گفت : بعله مامي صغي ( همون صغراخانم خودمون ) . خلاصه الهي بميرم براي اين دختر خوشگله که بدبختيهاش يکي دو تا نبود . .... القصه ، يه روز پسر پادشاه که خاک بر سرش شده بود و خوشي زير دلش زده بود ، خر شد و تصميم گرفت که ازدواج کنه . رفت پيش مامانش و گفت مامان جونم ..... مامانش : بعله پسر دلبندم .... شاهزاده : من زن مي خوام ..... مامانش : تو غلط مي کني پسره ي گوش دراز ، نونت کمه ، آبت کمه ؟ ديگه زن گرفتنت چيه؟......... شاهزاده : مامان تو رو خدا ، دارم پير پسر مي شم ، دارم مثل غنچه ي گل پرپر مي شم .....مامانش در حالي که اشکش سرازير شده بود گفت : باشه قند عسلم ، شير و شکرم ، پسر گلم ، مي خواي با کي مزدوج شي؟ ....... شاهزاده : هنوز نمي دونم ولي مي دونم که از بي زني دارم مي ميرم ...... مامانش : من از فردا سراغ مي گيرم تا يه دخترنجيب و آفتاب مهتاب نديده و خوشگل مثل خودم برات پيدا کنم .خلاصه شاهزاده ديگه خواب و خوراک نداشت . همش منتظر بود تا مامانش يه دختر با کمالات و تحصيل کرده و امروزي براش گير  بياره. يه روز مامانش گفت : کوچولوي عزيز مامان ، من تمام دختراي شهر رو دعوت کردم خونمون، از هر کدوم که خوشت اومد بگو تا با پس گردني برات بگيرمش ، شاهزاده گفت : چرا با پس گردني؟ مامانش گفت : الاغ ، چرا نمي فهمي ، براي اينکه مهري بهش ندي، پس آخه تو کي مي خواي آدم بشي ؟ روز مهموني فرا رسيد ، سيندرلا و زري و پري هم دعوت شده بودند . زري و پري هزار ماشاالله ، هزار الله اکبر ، بزنم به تخته ، شده بودند مثل 2 تا بچه ميمون ، اما سيندرلا ، واي چي بگم براتون شده بود يه تيکه ماه ، اصلا&quot; ماه کيلويي چنده ، شده بود ونوس شايدم ...( مگه ما فضولم ، اصلا&quot; به ما چه شبيه چي شده بود ) . صغرا خانم حسود چشم در اومده سيندرلا رو با خودش نبرد ، سيندرلا کنار شومينه نشست و قهوه ي تلخ نوشيد و آه کشيد و اشک ريخت . يهو ديد يه فرشته ي تپل مپل با 2 تا بال لنگه به لنگه ، با يه دماغ سلطنتي و چشماي لوچ جلوي روش ظاهر شد ....سيندرلا گفت : سلام.......فرشته : گيريم عليک . حالا آبغوره مي گيري واسه من ؟ .....  سيندرلا : نه واسه خودم مي گيرم .......فرشته : بيجا مي کني ، پاشو ببينم ، من اومدم که آرزوهات رو بر آورده کنم ، زود باش آرزو کن ...... سيندرلا : آرزو مي کنم که به مهمونيه شاهزاده برم ...... فرشته : خوب برو ، به درک ، کي جلوي راهتو گرفته دختره ي پررو ؟ راه بازه جاده درازه........ سيندرلا : چشم ميرم ، خداحافظ ...... فرشته : خداحافظ .... سيندرلا پا شد ، مي خواست راه بيفته . زنگ زد به آژانس ، ولي آژانس ماشين نداشت . زنگ زد به تاکسي تلفني ولي اونجا هم ماشين نبود . زنگ زد پيک موتوري گفت : آقا موتور داريد؟ يارو گفت : نه نداريم. سيندرلا نا اميد گوشي رو گذاشت و به فرشته گفت ؟ هي ميگي برو برو ، آخه من چه جوري برم؟ فرشته گفت : اي به خشکي شانس ، يه امشب مي خواستم استراحت کنم که نشد ، پاشوبيا ببينم چه مرگته !!!!بلاخره يه خاکي تو سرمون مي ريزيم . با هم رفتند تو انباري ، اونجا يدونه کدو حلوايي بود ، فرشته گفت بيا سوار اين شو برو ، سيندرلا گفت : اين بي کلاسه ، من آبروم مي ره اگه سوار اين بشم . فرشته گفت : خوب پس بيا سوار من شو !!! سيندرلا گفت : يه آناناس اونجاست فرشته جون ، به دردت مي خوره؟ .... فرشته : بعله مي خوره .....سيندرلا : پس مبارکه انشاالله . خلاصه فرشته چوب جادوگريش و رو هوا چرخوند و کوبيد فرق سر آناناس و گفت : يالا يالا تبديل شو به پرشيا. بيچاره آناناس که ضربه مغزي شده بود از ترسش تبديل شد به يه پرشياي نقره اي. فرشته به سيندرلا گفت : رانندگي بلدي؟ گواهينامه داري؟....... سيندرلا : نه ندارم ........ فرشته : بميري تو ، چرا نداري؟..... سيندرلا : شهرک آزمايش شلوغ بود نرفتم امتحان بدم...... فرشته : اي خاک بر اون سرت ، حالا مجبورم برات راننده استخدام کنم. فرشته با عصاش زد تو کله ي يه سوسک بدبخت که رو ديوار نشسته بودو داشت با افسوس به پرشيا نگاه مي کرد . سوسکه تبديل شد به يه پسر بدقيافه ، مثل پسراي امروزي . سيندرلا گفت : من با اين ته ديگ سوخته جايي نميرم.....فرشته : چرا نميري؟........ سيندرلا : آبروم مي ره....... فرشته : همينه که هست ، نمي تونم که رت باتلر رو برات بيارم ....... سيندرلا : پس حداقل به اين گاگول بگو يه ژل به موهاش بزنه . خلاصه گاگول ژل زد به موهاش و با هر بدبختي بود حرکت کردند سمت خونه ي پادشاه. وقتي رسيدند اونجا ديديند واي چه خبره !!!!! شکيرا اومده بود اونجا داشت آواز مي خوند ، جنيفر لوپز داشت مخ پدر پادشاه رو تيليت مي کرد . زري و پري هم جوگير شده بودند و داشتند تکنو مي زدند . صغرا خانم هم داشت رو مخ اصغر آقا بقال راه مي رفت (آخه بي چاره صغرا خانم از بي شوهري کپک زده بود ) خلاصه تو اين هاگير واگير شاهزاده چشمش به سيندرلا افتاد و يه دل نه صد دل عاشقش شد . سيندرلا هم که ديد تنور داغه چسبوند و با عشوه به شاهزاده نگاه کرد و با ناز و ادا اطوار گفت : شاهزاده ي ملوسم منو مي گيري ؟....... شاهزاده : اول بگو شماره پات چنده ؟........ سيندرلا : 37 ....... شاهزاده در حالي که چشماش از خوشحالي برق مي زد گفت : آره مي گيرمت ، من هميشه آرزو داشتم شماره ي پاي زنم 37 باشه. خلاصه عزيزان من شاهزاده سيندرلا رو در آغوش کشيد و به مهمونا گفت : اي ملت هميشه آن لاين ، من و سيندرلا مي خواهيم با هم ازدواج کنيم ، به هيچ خري هم ربط نداره . همه گفتند مبارکه و بعد هم يک صدا خوندند : گل به سر عروس يالا ... داماد و ببوس يالا ... سيندرلا هم در کمال وقاحت شاهزاده رو بوسيد و قند تو دلش آب شد ( بعد هم مرض قند گرفت و سالها بعد سکته کرد و مرد) سپس با هم ازدواج کردند و سالهاي سال به کوريه چشم زري و پري و صغرا خانم ، به خوبي و خوشي در کنار هم زندگي کردند و شونصد تا بچه به دنيا آوردند 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 30 Apr 2009 08:47:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=isatisgeneral&amp;postid=162</comments>
<dc:creator>isatisgeneral</dc:creator>
<guid>http://isatisgeneral.blogfa.com/post-162.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>روشهای موش پرانی!!!</title>
<link>http://isatisgeneral.blogfa.com/post-160.aspx</link>
<description>با توجه به اينكه اخيرا در برخي از خانه ‏هاي دانشجويي موش مشاهده شده است و موجبات سلب آسايش و آرامش و گاها رعب و وحشت دانشجويان عزيز را فراهم كرده است ، بدينوسيله نتيجه مطالعات و تحقيقات انجام شده جهت مقابله با موش به شرح زير اعلام مي‏گردد . به محض مشاهده موش در اتاق ، يكي از اقدامات زير را انجام دهيد : 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بند 1- روش كاملا دانشجويي : پس از هماهنگي با هم اتاقي‏هايتان با كشيدن يك جيغ بلند ، دسته جمعي در را بازكرده از اتاق خارج شويد و ديگر هرگز به آن اتاق بازنگرديد ................&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بند 2- روش سرخپوستي : مقداري وسايل قابل اشتعال وسط اتاق جمع كرده ، آتش بزنيد تا موش با دود آن خفه شود . سپس موارد بند (1) را انجام دهيد ................................&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بند 3- روش معرفتي : به موش بگوييد در صورت عدم خروج وي خودكشي خواهيد كرد . اگر با معرفت باشد از اتاق خارج خواهدشد . در غير اين صورت موارد بند (1) را انجام دهيد ............................... .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بند 4- روش تعارفي : به موش تعارف كنيد كه امشب را پيش شما بماند . احتمالا شرمنده شده و تعارف شما را نمي‏پذيرد . دزصورتيكه تعارف را پذيرفت بند (1) را اجرا كنيد................................ .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بند 5- روش قبيله گامبالا : تعدادي سلاح سرد تهيه كرده و به موش اعلان جنگ كنيد . در صورتيكه موش نامبرده حرفه‏اي بوده و اين حرف را جدي نگرفت بند (1) را انجام دهيد................................... .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بند 6- روش دموكراتيك : پس از شرح فوايد گفتمان براي موش ، از او خواهش كنيد اتاق را ترك كند . اگر موش قبول نكرد بند (1) را انجام دهيد ......................... .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بند 7- روش نه چندان دانشجويي : يكي از گربه ‏هايي كه دركوچه دنبال غذا مي‏گردند را براي شام به منزل خوددعوت كنيد . در صورت موفقيت گربه در خوردن موش ، از او بخواهيد از اتاق خارج شود . در صورت عدم موافقت گربه بدنبال راهي براي خارج كردن گربه باشيد ( مطلب نحوه خروج گربه به زودي منتشر مي‏گردد ...................................) .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بند 8- روش كمپينگ : در ميان دوستانتان هر كدام كه خانه ‏شان بهتر است را انتخاب كرده و به صورت دسته جمعي تا آخر ترم به خانه آنها برويد . در صورتيكه در خانه آنها هم موش مشاهده شد به بند (1) مراجعه كنيد.......................... . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بند 9- روش روانشناسي : به كارهاي روزانه خود پرداخته و به موش بي ‏محلي كنيد . او احتمالا ناراحت شده و خارج خواهد شد. در صورتيكه اين هم جواب نداد راهي جز مراجعه به بند (10) براي شما باقي نمانده است...................................... .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بند 10- روش فاشيستي : مقداري از كباب سلف دانشگاه را در مسير او قرار دهيد تا از آن بخورد . اين روش احتمال خطا ندارد . موش حتما خواهد مرد و اصلا نيازي به مراجعه به بند (1) نداريد .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 22 Apr 2009 08:26:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=isatisgeneral&amp;postid=160</comments>
<dc:creator>isatisgeneral</dc:creator>
<guid>http://isatisgeneral.blogfa.com/post-160.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مقایسه دانشگاه با فیلم ها</title>
<link>http://isatisgeneral.blogfa.com/post-163.aspx</link>
<description>دوران قبل از دانشگاه = حسرت &lt;BR&gt;قبول شدن در دانشگاه = صعود &lt;BR&gt;کنکور = گذرگاه کاماندارا&lt;BR&gt;دوران دانشجویی = سالهای دور از خانه&lt;BR&gt;خوابگاه دانشجویی = آپارتمان شماره 13&lt;BR&gt;بی نصیبان از خوابگاه = اجاره نشین ها&lt;BR&gt;امتحان ریاضی = کشتار بیوجرسی&lt;BR&gt;امتحان میان ترم = زنگ خطر&lt;BR&gt;امتحان پایان ترم = آوار&lt;BR&gt;لیست نمرات دانشجویی = دیدنیها&lt;BR&gt;نمره امتحان = پرنده کوچک خوشبختی&lt;BR&gt;مسئولین دانشگاه = گرگها&lt;BR&gt;اساتید = این گروه خشن&lt;BR&gt;آشپزخانه = خانه عنکبوت&lt;BR&gt;رستوران دانشگاه = پایگاه جهنمی&lt;BR&gt;پاسخ مسئولین = شاید وقتی دیگر&lt;BR&gt;دانشجوی ا خراجی = مردی که به زانو در امد&lt;BR&gt;دانشجوی فارغ التحصیل = دیوانه از قفس پرید&lt;BR&gt;دانشجوی سال اولی = هالوی خوش شانس&lt;BR&gt;واحد گرفتن = جدال بر سر هیچ&lt;BR&gt;مدرک گرفتن = پرواز بر فراز آشیانه فاخته&lt;BR&gt;پاس کردن واحدها = آرزوهای بزرگ&lt;BR&gt;مرگ استادها = جلادها هم می میرند&lt;BR&gt;محوطه چمن دانشگاه = حریم مهرورزی &lt;BR&gt;استاد راهنما = مرد نامرئی&lt;BR&gt;کمک هزینه = بر باد رفته&lt;BR&gt;درخواست دانشجویان = بگذار زندگی کنم&lt;BR&gt;دانشجوی دانشگاه صنعتی = بینوایان&lt;BR&gt;اتاق رئیس دانشگاه = کلبه وحشت&lt;BR&gt;شب امتحان = امشب اشکی میریزم&lt;BR&gt;تقلب در امتحان = راز بقا &lt;BR&gt;یادگیری = قله قاف&lt;BR&gt;دانشجوی معترض = پسر شجاع&lt;BR&gt;تربیت بدنی1 = راکی1&lt;BR&gt;تربیت بدنی2 = راکی2&lt;BR&gt;خاطرات اساتید = اعترافات یک خلافکار&lt;BR&gt;انصراف = فرار از کولاک&lt;BR&gt;تصحیح ورقه امتحان = انتقام&lt;BR&gt;نمره گرفتن از استاد = دوئل مرگ&lt;BR&gt;شاگرد اول = مرد 6 میلیون دلاری&lt;BR&gt;آرزوی دانشجویان = زلزله بزرگ&lt;BR&gt;هیئت علمی = سامورایی ها&lt;BR&gt;رئیس دانشگاه = دیکتاتور بزرگ&lt;BR&gt;رفتن به خوابگاه دختران = عبور از میدان مین&lt;BR&gt;رئیس آموزش = هزاردستان&lt;BR&gt;معاون آموزش = دزد دریایی&lt;BR&gt;برخورد مسئولین = کمیسر متهم می کند&lt;BR&gt;از دانشگاه تا خوابگاه = از کرخه تا راین </description>
<pubDate>Thu, 16 Apr 2009 14:48:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=isatisgeneral&amp;postid=163</comments>
<dc:creator>isatisgeneral</dc:creator>
<guid>http://isatisgeneral.blogfa.com/post-163.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>طریقه درس خواندن در دانشگاه های ایران</title>
<link>http://isatisgeneral.blogfa.com/post-159.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i26.tinypic.com/f3su4o.gif&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;شروع ترم&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i30.tinypic.com/2vuc754.gif&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#666666&gt;یک هفته بعد از شروع ترم&lt;BR&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i30.tinypic.com/2q8rivq.gif&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#666666&gt;قبل از میان ترم&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i29.tinypic.com/143fjty.gif&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#666666&gt;در طول امتحان میان ترم&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i25.tinypic.com/20959mr.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#666666&gt; بعد از امتحان میان ترم&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i26.tinypic.com/344cd5l.gif&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#666666&gt;قبل از امتحان پایان ترم&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i30.tinypic.com/9r3q8i.gif&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;6 روز قبل از پایان ترم&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i31.tinypic.com/ogjree.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;5 روز قبل از پایان ترم&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i28.tinypic.com/iy0hkz.gif&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;4 روز قبل از پایان ترم&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i30.tinypic.com/167429v.gif&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;2 روز قبل از پایان ترم&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i29.tinypic.com/2lj6nna.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;1 روز قبل از پایان ترم&lt;BR&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i28.tinypic.com/xm1xe8.gif&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;شب قبل از امتحان&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i28.tinypic.com/iwrdwy.gif&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;1 ساعت قبل از امتحان&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i32.tinypic.com/69j7yx.gif&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;در طول امتحان&lt;BR&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i26.tinypic.com/4hqjar.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;هنگام خروج از سالن امتحان&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i25.tinypic.com/20959mr.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;بعد از امتحان &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 09 Apr 2009 08:18:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=isatisgeneral&amp;postid=159</comments>
<dc:creator>isatisgeneral</dc:creator>
<guid>http://isatisgeneral.blogfa.com/post-159.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://isatisgeneral.blogfa.com/post-161.aspx</link>
<description>این مطلب فقط واسه ی کسایی خوبه که دنبال نوشتن پایان نامه هستن یا در آینده می خوان پایان نامه بنویسن&lt;BR&gt; &lt;BR&gt;يك روز آفتابي ، خرگوشي خارج از لانه خود به جديت هرچه تمام در حال تايپ بود.&lt;BR&gt; &lt;BR&gt; &lt;BR&gt; در همين حين، يك روباه او را ديد :&lt;BR&gt; &lt;BR&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;BR&gt;روباه: خرگوش داري چيكار مي كني؟ &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;خرگوش: دارم پايان نامه مي نويسم. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;روباه: جالبه، حالا موضوع پايان نامت چي هست؟ &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;خرگوش: من در مورد ايكه يك خرگوش چطور مي تونه يك روباه رو بخوره، دارم مطلب &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مي نويسم. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;روباه: احمقانه است، هر كسي مي دونه كه خرگوش ها، روباه نمي خورند. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;خرگوش: مطمئن باش كه مي تونند، من مي تونم اين رو بهت ثابت كنم، دنبال من بيا. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;خرگوش و روباه با هم داخل لانه خرگوش شدند و بعد از مدتي خرگوش به تنهايي از لانه خارج&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; شد و بشدت به نوشتن خود ادامه داد. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;در همين حال، گرگي از آنجا رد مي شد. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;گرگ: خرگوش اين چيه داري مي نويسي؟ &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;خرگوش: من دارم روي پايان نامم كه يك خرگوش چطور مي تونه يك گرگ رو بخوره، كار &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مي كنم. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;گرگ: تو كه تصميم نداري اين مزخرفات رو چاپ كني؟ &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;خرگوش: مساله اي نيست، مي خواهي بهت ثابت كنم؟ &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;بعد گرگ و خرگوش وارد لانه خرگوش شدند. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;خرگوش پس از مدتي به تنهايي برگشت و به كار خود ادامه داد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;حال ببينيم در لانه خرگوش چه خبره&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;در لانه خرگوش، در يك گوشه موها و استخوان هاي روباه و در گوشه اي ديگر موها و &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;استخوان هاي گرگ ريخته بود. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;در گوشه ديگر لانه، شير قوي هيكلي در حال تميز كردن دهان خود بود.ـ &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;پايان&lt;BR&gt;---------------------- &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;نتيجه :&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;هيچ مهم نيست كه موضوع پايان نامه شما چه باشد &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;هيچ مهم نيست كه شما اطلاعات بدرد بخوري در مورد پايان نامه تان داشته باشيد &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;آن چيزي كه مهم است اين است كه استاد راهنماي شما كيست؟!!!&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 29 Mar 2009 08:37:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=isatisgeneral&amp;postid=161</comments>
<dc:creator>isatisgeneral</dc:creator>
<guid>http://isatisgeneral.blogfa.com/post-161.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ازدواج دانشجویی</title>
<link>http://isatisgeneral.blogfa.com/post-156.aspx</link>
<description>بعد از اين كه مدت ها دنبال دختري باوقار و باشخصيت گشتيم كه هم خانواده ي اصيل و مؤمني داشته باشد و هم حاضر به ازدواج با من باشد، بالاخره عمه ام دختري را به ما معرفي كرد.وقتي پرسيدم از كجا مي داند اين دختر همان كسي است كه من مي خواهم، گفت:راستش توي تاكسي ديدمش.از قيافه اش خوشم آمد.ديدم هماني است كه تو مي خواهي.وقتي پياده شد، من هم پياده شدم و تعقيبش كردم.دم در خانه اش به طور اتفاقي بابايش را ديدم كه داشت با يكي از همسايه ها حرف مي زد.به ظاهرش مي خورد كه آدم خوبي باشد.خلاصه قيافه ي دختره كه حسابي به دل من نشسته بود،گفتم: من هر طور شده اين وصلت را جور مي كنم.&lt;BR&gt;ما وقتي حرف هاي محكم و مستدل عمه مان را شنيديم.گفتيم: يا نصيب و يا قسمت! چه قدر دنبال دختر بگرديم؟از پا افتاديم، همين را دنبال مي كنيم.ان شاء الله خوب است.اين طوري شد كه رفتيم به خواستگاري آن دختر.&lt;BR&gt;پدر دختر پرسيد: آقازاده چه كاره اند؟&lt;BR&gt;-دانشجو هستند.&lt;BR&gt;-مي دانم دانشجو هستند.شغلشان چيست؟&lt;BR&gt;-ما هم شغلشان را عرض كرديم.&lt;BR&gt;-يعني ايشان بابت درس خواندن پول هم مي گيرند.&lt;BR&gt;-نخير، اتفاقاً ايشان در دانشگاه آزاد درس مي خوانند:&lt;BR&gt;به اندازه ي هيكلشان پول مي دهند.&lt;BR&gt;-پس بيكار هستند.&lt;BR&gt;-اختيار داريد قربان! رشته ايشان مهندسي است.قرار است مهندش شوند&lt;BR&gt;پدر دختر بدون اين كه بگذارد ما حرف ديگري بزنيم گفت: ما دختر به شغل نسيه نمي دهيم.بفرماييد؛ و مؤدبانه ما را به طرف در خانه راهنمايي كرد.&lt;BR&gt;عمه خانم كه مي خواست هر طور شده دست من و آن دختر را بگذارد توي دست هم، آن قدر با خانواده ي دختر صحبت كرد تا بالاخره راضي شدند.فعلاً به شغل دانشجويي ما اكتفا كنند، به شرط آن كه تعهد كتبي بدهيم بعد از دانشگاه حتماً برويم سركار، اين طوري شد كه ما دوباره رفتيم خواستگاري.&lt;BR&gt;پدر دختر گفت:و اما . . . مهريه، به نظر من هزار تا سكه طلا. . .&lt;BR&gt;تا اسم«هزار تا سكه طلا» آمد، بابام منتظر نماند پدر دختر بقيه ي حرفش را بزند بلند شد كه برود؛اما فك و فاميل جلويش را گرفتند كه: بابا هزار تا سكه كه چيزي نيست؛ مهريه را كي داده كي گرفته . . . بابام نشست؛ اما مثل برج زهر مار بود.پدر دختر گفت:ميل خودتان است.اگر نمي خواهيد، مي توانيد برويد سراغ يك خانواده ي ديگر.&lt;BR&gt;بابام گفت:نخير، بفرماييد. در خدمتتان هستيم.&lt;BR&gt;-اگر در خدمت ما هستيد، پس چرا بلند شديد؟&lt;BR&gt;بابام كه ديگر حسابي كفري شده بود، گفت:بابا جان! بلند شدم كمربندم را سفت كنم، شما امرتان را بفرماييد.&lt;BR&gt;پدر دختر گفت:بله، هزار تا سكه ي طلا، دو دانگ خانه…&lt;BR&gt;بابا دوباره بلند شد كه از خانه بزند بيرون؛ ولي باز هم بستگان راضي اش كردند كه اي بابا خانه به اسم زن باشد، يا مرد كه فرقي نمي كند.هر دو مي خواهند با هم زندگي كنند ديگر.&lt;BR&gt;و باز بابام با اوقات تلخي نشست.پدر دختر پرسيد: باز هم بلند شديد كمربندتان را سفت كنيد؟بابام گفت: نخير! دفعه ي قبل شلوارم را خيلي بالا كشيده بودم داشتم ميزانش مي كردم!&lt;BR&gt;پدر دختر گفت:بله، داشتم مي گفتم دو دانگ خانه و يك حج.مبارك است ان شاء الله&lt;BR&gt;بابام اين دفعه بلند شد و داد زد: برو بابا، چي چي را مبارك است؟مگر در دنيا فقط همين يك دختر است.و ما تا بياييم به خودمان بجنبيم،كفش هايمان توسط پدر آن دختر خانم به وسط كوچه پرواز كردند و ما هم وسط كوچه كفش هايمان را جفت كرديم و پوشيديم و با خيال راحت رفتيم خانه مان.&lt;BR&gt;مگر عمه خانم دست بردار بود.آن قدر رفت و آمد تا پدر او را راضي كرد كه فعلاً اسمي از حج نياورد تا معامله جوش بخورد.بعداً يك فكري بكنند.&lt;BR&gt;پدر دختر گفت:و اما شيربها، شيربها بهتر است دو ميليون تومان باشد…&lt;BR&gt;بعد زير چشمي نگاه كرد تا ببيند بابام باز هم بلند مي شود يا نه.وقتي آرامش بابام را ديد ادامه داد:به اضافه وسايل چوبي منزل.&lt;BR&gt;بابام حرف او را قطع كرد.منظورتان از وسايل چوبي همان در و پنجره و اين جور چيزهاست؟&lt;BR&gt;پدر دختر با اوقات تلخي گفت:نخير، كمد و ميز توالت و تخت و ميز ناهارخوري و ميز تلويزيون و مبلمان است.&lt;BR&gt;بابام گفت:ولي آقاجان، پسر ما عادت ندارد روي تخت بخوابد.ناهارش را هم روي زمين مي خورد.اهل مبل و اين جور چيزها هم نيست.&lt;BR&gt;پدر دختر گفت:ولي اين ها بايد باشد،اگر نباشد، كلاس ما زير سؤال مي رود.&lt;BR&gt;و بعد از كمي گفتمان و فحشمان، كفش هاي ما رفت وسط كوچه.&lt;BR&gt;دوباره عمه خانم دست به كار شد.انگار نذر كرده بود هر طور شده اين دختره را ببندد به ناف ما! قرار شد دور وسايل چوبي را خط بكشند؛و ما دوباره به خانه ي آن دختر رفتيم.&lt;BR&gt;بابام تصميم گرفته بود مسأله ي جهيزيه را پيش بكشد و سنگ تمام بگذارد تا بلكه گوشه اي از كلاس گذاشتن هاي باباي آن دختر را جواب گفته باشد.اين بود كه تا صحبت ها شروع شد،بابام گفت: در رابطه با جهيزيه… !&lt;BR&gt;پدر دختر حرف او را قطع كرد و گفت:البته بايد عرض كنم در طايفه ما جهيزيه رسم نيست.&lt;BR&gt;بابام گفت:اتفاقاً در طايفه ي ما رسم است.خوبش هم رسم است.شما كه نمي خواهيد جهيزيه بدهيد، پس براي چي از ما شيربها مي خواهيد؟&lt;BR&gt;- شيربها كه ربطي به جهيزيه ندارد.شيربها پول شيري است كه خانمم به دخترش داده.او دو سال تمام شيره ي جانش را به كام دختري ريخته كه مي خواهد تا آخر عمر در خانه ي پسر شما بماند.بابام گفت:خب مي خواست شير ندهد. مگر ما گفتيم به دخترتان شير بدهيد؟اگر با ما بود مي گفتيم چايي بدهد تا ارزان تر در بيايد.مگر خانمتان شير نارگيل و شيركاكائو به دخترتان داده كه پولش دو ميليون تومان شده است؟!&lt;BR&gt;پدر دختر گفت: دختر ما كلفت هم مي خواهد.&lt;BR&gt;بابام گفت:چه بهتر.يك كلفت هم با او بفرستيد بيايد خانه ي پسرم.&lt;BR&gt;- نه خير كلفت را بايد داماد بگيرد.دختر من كه نمي تواند آن جا حمالي كند.&lt;BR&gt;- حالا كي گفته دخترتان مي خواهد حمالي كند؟&lt;BR&gt;مگر مي خواهيد دخترتان را بفرستيد كارخانه ي گچ و سيمان؟كفش هاي ما طبق معمول وسط كوچه!!!&lt;BR&gt;در مجلس بعد پدر دختر گفت:محل عروسي بايد آبرومند باشد.اولاً، رسم ما اين است كه سه شب عروسي بگيريم. ثانياً بايد هر شب سه نوع غذا سفارش بدهيد، در يك باشگاه مجهز و عالي.&lt;BR&gt;بابا گفت:مگر داريد به پسر خشايار شاه زن مي دهيد؟اصلاً مگر بايد طبق رسم شما عمل كنيم؟&lt;BR&gt;كفش ها طبق معمول وسط كوچه!!!&lt;BR&gt;ديگر از بس كفش هايمان را پرت كرده بودند وسط كوچه، اگر يك روز هم اين كار را نمي كردند، خودمان كفش هايمان را مي برديم وسط كوچه مي پوشيديم.&lt;BR&gt;باباي دختر گفت:ان شاء الله آقا داماد براي دختر ما يك خانه ي دربست چهارصد متري در بالاي شهر مي گيرد.&lt;BR&gt;بابام گفت:خانه براي چي؟زير زمين خانه ي خودم هست.تعميرش مي كنم.يك اتاق و يك آشپزخانه هم در آن مي سازم، مي شود يك واحد كامل.پدر دختر گفت:نه ما آبرو داريم، نمي شود يك دفعه عمه خانم جوش كرد و داد زد: واه چه خبرتان است؟بس كنيد ديگر، اين كارها چيست؟مگر توي دنيا همين يك دختر است كه اين قدر حلوا حلوايش مي كنيد؟از پا افتاديم از بس رفتيم و آمديم.اصلاً ما زن نخواستيم مگر يك دانشجو مي تواند معجزه كند كه اين همه خرج برايش مي تراشيد؟&lt;BR&gt;اين دفعه قبل از اين كه كفش هايمان برود وسط كوچه، خودمان مثل بچه ي آدم بلند شديم و زديم بيرون.&lt;BR&gt;و اين طوري شد كه ما ديگر عطاي آن دختر را به لقايش بخشيديم و از آن جا رفتيم كه رفتيم.&lt;BR&gt;يك سال از آن ماجرا گذشت.من هم پاك آن را فراموش كرده بودم و اصلاً به فكرش نبودم.يك روز صبح، وقتي در را باز كردم تا به دانشگاه بروم، چشمم به زن و مردي خورد كه پشت در ايستاده بودند.مرد دستش را بالا آورده بود تا زنگ خانه را بزند، اما همين كه مرا ديد جا خورد و فوري دستش را انداخت.با ديدن من هر دو با خجالت سلام دادند.كمي كه دقت كردم، ديدم پدر و مادر آن دختر هستند.لبخندي زدم و گفتم:بفرماييد تو.&lt;BR&gt;پدر دختر گفت:نه. . . نه. . . قصد مزاحمت نداشتيم.فقط مي خواستم بگويم كه چيز، چرا ديگر تشريف نياورديد؟ما منتظرتان بوديم.&lt;BR&gt;من كه خيلي تعجب كرده بودم، گفتم:ولي ما كه همان پارسال حرف هايمان را زديم.خودتان هم كه ديديد وضعيت ما طوري بود كه نمي خواستيم آن همه بريز و بپاش كنيم.&lt;BR&gt;پدر دختر لبخندي زد و گفت: اي آقا. . .كدام بريز و بپاش؟. . . يك حرفي بود زده شد، رفت پي كارش.توي تمام خواستگاري ها از اين چيزها هست.حالا ان شاء الله كي خدمت برسيم،داماد گُلم؟&lt;BR&gt;من كه از اين رفتار پدر دختر خانم مُخم داشت سوت مي كشيد،گفتم:آخه. . . چيز. . . راستش شغل من. . .&lt;BR&gt;-اي بابا. . . شغل به چه درد مي خورد.دانشجويي خودش بهترين شغل است.من همه جا گفته ام دامادم يك مهندس تمام عيار است.&lt;BR&gt;-آخه هزار تا سكه هم. . .&lt;BR&gt;-اي بابا. . . شما چرا شوخي هاي آدم را جدي مي گيريد.من منظورم هزار تا سكه ي بيست و پنج توماني بود.&lt;BR&gt;ولي دو دانگ خانه. . .&lt;BR&gt;پدر عروس:بابا جان من منظورم اين بود كه دو دانگ خانه به اسمتان كنم.&lt;BR&gt;-سفر حج هم. . .&lt;BR&gt;-راستي خوب شد يادم انداختيد.اگر مي خواهيد سفر حج برويد همين الان بگوييد من خودم اسمتان را بنويسم.&lt;BR&gt;-دو ميليون تومان شيربها هم كه. . .&lt;BR&gt;-چي؟من گفتم دو ميليون تومان؟من غلط كردم.من گفتم دو ميليون تومان به شما كمك كنم.&lt;BR&gt;-خودتان گفتيد خانمتان به دخترتان شير داده، بايد پول شيرش را بدهيم. . .&lt;BR&gt;-اي بابا. . . خانم من كلاً به دخترم چهار، پنج قوطي شير خشك داده كه آن هم پولش چيزي نمي شود.مهمان ما باشيد&lt;BR&gt;-در مورد جهيزيه گفتيد. . .&lt;BR&gt;-گفتم كه. . . اتاق دخترم را پر از جهيزيه كرده ام.بياييد ببينيد.اگر كم بود، بگوييد باز هم بخرم.&lt;BR&gt;-اما قضيه ي آن كلفت. . .&lt;BR&gt;-آي قربون دهنت. . . دختر من كلفت شماست.خودم هم كه نوكر شما هستم، داماد عزيزم!. . . خوش تيپ من!. . . جيگر!. . . باحال!. . .&lt;BR&gt;وقتي ديدم پدر دختر حسابي گير داده و نمي خواهد دست از سر من بردارد، مجبور شدم حقيقت را بگويم.با خجالت گفتم: راستش شرايط شما خيلي خوب است.من هم خيلي دوست دارم با خانواده ي شما وصلت كنم.اما. . .&lt;BR&gt;پدر دختر با خوشحالي دست هايش را به هم ماليد و گفت:ديگر اما ندارد. . . مبارك است ان شاء الله.&lt;BR&gt;گفتم:اما حقيقت را بخواهيد فكر نكنم خانمم اجازه بدهد.&lt;BR&gt;تا اين حرف را زدم دهن پدر و مادر دختر از تعجب يك متر واماند.پدر دختر گفت: يعني تو. . . در همين موقع خانمم از پله هاي زيرزمين بالا آمد.مرا كه ديد لبخندي زد و گفت: وقتي كه از دانشگاه برگشتي، سر راهت نيم كيلو گوجه بگير براي ناهار املت بگذارم.&lt;BR&gt;با لبخند گفتم:چشم، حتماً چيز ديگري نمي خواهي؟&lt;BR&gt;-نه، فقط مواظب باش.&lt;BR&gt;-تو هم همين طور.&lt;BR&gt;خانمم رفت پايين، رو كردم به پدر و مادر دختر كه هنوز دهانشان باز بود و خشكشان زده بود و گفتم: ببخشيد من كلاس دارم؛ ديرم مي شود خداحافظ.&lt;BR&gt;و راه افتادم به طرف دانشگاه </description>
<pubDate>Sat, 21 Mar 2009 06:46:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=isatisgeneral&amp;postid=156</comments>
<dc:creator>isatisgeneral</dc:creator>
<guid>http://isatisgeneral.blogfa.com/post-156.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مناجات خواجه عبدالله رايانه اي </title>
<link>http://isatisgeneral.blogfa.com/post-157.aspx</link>
<description>اي خدا HARD دلم FORMAT مکن / FILD من را خالي برکت مکن
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;OPTION غم را خدايا ON مکن / FILE اشکم را خدايا RUN مکن&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;DELTREE کن شاخه هاي غصه را / سردي و افسردگي را هرسه را&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;JUMPER شادي بيا تا SET کنيم / سيستم اندوه را RESET کنيم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نام تو PASSWORD درهاي بهشت / آدرس E-MAIL سايت سرنوشت&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اي خدا روز عزل CAD داشتي /MOUSE داشتي تو مگر PAD داشتي؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;که چنين طرح D3 مي زدي / طرح خود بر روي CD مي زدي؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تا نيفتد BUG در انديشه مان / تا که ويروسي نگردد ريشه مان&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اي خدا از بهر ما ايمن فرست / بهر دلهاي پرآتش FAN فرست&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اي خدا حرف دلم با کي زنم؟ / HELP مي خواهم که F1 مي زنم! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 17 Mar 2009 06:46:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=isatisgeneral&amp;postid=157</comments>
<dc:creator>isatisgeneral</dc:creator>
<guid>http://isatisgeneral.blogfa.com/post-157.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
